تبليغاتX
اولین وبلاگم


اولین وبلاگم

بدون شرح

کشته مرده این دانشگاهمون هستم اصلا عاشقشم

نمیدونی که این دانشگاه ما چقد ر باحالا

آخه یکی نیست به این مسئول های یونی ما بگه آخه 

شما چقدر میتونین پر رو باشین و خودتون رو تحویل میگیرن 

امروز صبح ساعت 10 کلاس داشتم در دانشگاه شلوغ بود 

تو دلم گفتم بابا ایول روز دانشجو  انگار بچه های دانشگاه ما هم به خودشون امدن

از اینکه دوربین  هم توی کیفم بود  نمیدونین چه کیفی کردم و خوشحال شدم 

رفتیم جلو تر  دیدیم نه بابا از این خبر ها نیست فقط نمیدونم چی شده که یونی ما هم برای 

ورود به  دانشگاه

کارت میخواد حتما پیش خودشون فکر کردن یه عده از همون خس و خاشاک 

ها که خودشون میگن وارد دانشگاه بشن  وای که چقد خندیدیم موقعی که کارتم رو نشون دادم

به لاک سبزی که زده بودم گیر دادن  وقتی همون خانمه که از صورتش فقط یه چشم معلوم بود

بهم گیر داد نمیدونستم بخندم  یا همون جا بگیرم لهش کنم  ولی خوب خدایش شانس آورد

چون خیلی خوشحال بودم نمیخواستم این آشغال ها روزم رو خراب کنن

این ها فکر کردن با این کار هاشون میتونن افکارمون رو هم تغییر بدن 

با تموم این اتفاق ها روزم حسابی مبارک

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 14:6 توسط شیما| |

الان 11 شب پنجشنبه 12.9.87

در حال حاظر از بیرون صدای آهنگ میاد انگار تو کوچه

جلوی خبر های خدا بگم چکارشون کنه آخه نمیگن اینجا

یه دختری هست که قر تو کمرش گیر کرده نمیگن یه دفعه

دلش بخواد برقصه

لیلا میگه شیما بپر بریم تو کوچه اونجا صداش بهتر میاد

وای چه قد دلم هوای عروسی کرده دلم یه عروسی میخواد

از فامیل ها نزدیک که بدون رو در وایسی بری وسط و حالا قرش بده

از صبح که بخوام بگم میشه رفتم دانشگاه از دست این آقای مالکیان چقدر

خندیدیم خدا خیرش بده بهترین استاد م بوده تا اینجا تنها کلاسی که سر کلاسش

خنده میاد رو لبامون کلا تازه میشیم سره کلاسش(اقتصاد کلان)

بعد هم امدم خونه ساعت 6 با مهرناز و شیوا  و میترا رفتیم بیرون

خیلی خوب بود رفیتیم برا تولد ماندا کیک گرفتیم رفتیم خونشون

کلی سوپرایز شد

امشب کلی حرف زدیم از هر دری از خیانت از گل نرگس از اینکه

اشتباه قسمتی از زندگیه میدونی اشتباه ولی انجامش میدی

من میگم کافیه فقط 2 نفر تصمیم بگیرن کوتاه بیان اون موقع که

زندگی خیلی قشنگ میشه

کلی گل نرگس گرفتم وای نمیدونید چه بوی میده

وقتی امدم توی خونه مامان خیلی خوشحال شد

و تقریبا عصبانیتش بابت دیر کردنم خوابید

خیلی خوشحال شد یادم باشه همیشه از این کار ها کنم


نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 23:19 توسط شیما| |

دیروز اولین بارون پاییزی امد

با اولین قطرها از خونه زدم بیرون

کلاس داشتیم هنوز نیم ساعتی تا

شروع کاس وقت بود من و مهرناز و شیوا

ماشین رو برداشیم رفتم سمت دریا وای

چقد قشنگ و آرامش بخش بود

آسمون سیاه دریا مواج باد خنک

وای که چقدر همه چی خوب بود

و همه چی دست به دست هم داد که یاد

10 فروردین 88 بی افتم و چقدر دلم گرفت

موقع که کلاس شروع شد بارون خیلی شدت

گرفته بود کنار پنجره نشستم و شش دونگ

حواسم رو دادم به صدای بارون که با هر قطرش

که می افتاد . زمستون و بهار پار سال رو یا من می آورد

کلاس تموم شد بعد از اون هم تا در کمپ با مهرناز

پیاده رفتیم کلی حرف زدیم از ملکه آسمان ها گرفته تا

رابطه ها و دوستی ها . عمر آدم . اینکه چقدر بندر کوچیکه

یه سری اعتراف ها . حرف های که تو دلمون خاک میخورد

بارون هم اونقدر ریز ریز می امد که توی 45 دقیقه پیاده روی

اصلا خیس نشدیم

کلا توی خونه و خانواده ما همه استعداد نقاشی کردن رو دارن

ولی خوب توی من یکی فقط یه قسمتش شکوفا شده

نقاشی رو بوم با رنگ روغن رو خیلی دوست میدارم

اما نمیدونم چرا حتی 3 تا تابلو آخری رو که شروع کردم

تموم نکردم ولی خوب دوباره دلم حوس نقاشی کردن کرده

مخصوصا دیروز

پ.ن1 ترانه جون نمی تونم برات کامنت بذارم ولی در مورد

سوالی که پرسیدی فکر کنم کنسرت ها از سه شنبه تا پنچ شنبه

باشه رضا صادقی و مهدی مقدم با هم توی یه سالن اجرا دارن

توی قشم تو سالن اسکله بهمن 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 12:25 توسط شیما| |

رسما اعلام میکنم گور بابای تمام ناراحتی های دنیا

زمان میگذره بدون توجه به دل و نگاه آدم ها

زمان رو تقریبا احساس نمیکنم چون یا دانشگام

یا خواب فکر کنم مال داروهای که میخورم

جمعه هفته پیش حالم خیلی خوب نبود رفتم دکتر

تپش قلب دارم استرس و ناراحتی ممنوع

قلبم هر خیلی عجله داره برای اینکه به اخر خط برسه

وای نمیدونیین چه حالی میده آدم تا12 ظهر بخوابه

دیشب تولد رویا بود اولش مثل این بچه خوب ها یه گوشه

نشسته بودم ولی خوب از وسطش همش وسط بود

وای چقد رقصیدم و مسخره بازی در آوردیم خیلی خوش گذشت

وفقط وسط رقصیدن پاشنه یکی از کفش ها امد رو پام وتقریبا پام

سوراخ شد وای هنوز جاش درد میکنه

پنجشنبه دیگه هم احتمالا میرم قشم آخه کنسرت مهدی مقدم با

رضا صادقی هستش من که عاشق صدای جفتشونم کاش مشکلی

پیش نیاد و بشه رفت

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 12:35 توسط شیما| |

تازه هوا تاریک شده بود دریا آروم ولی سیاه .سیاه

فقط چراغ های 2 جزیره با فاصله زیاد معلوم بود

بین دو جزیره از همه جا سیاه تر بود

عابری بدون توجه به دیگران آهنگ موبایلش رو

روشن کرده بود

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی

باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه

اون لحظه ها آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فک میکنی حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشام رو میبره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره 

باید تو رو پیدا کنم

و بی توجه به من که وقتی آهنگ رو میشنوم اشکم سرازیر

میشه و دلم مثل اون قسمت سیاه دریا . سیاه میشه و

از کنارمون رد میشه

کمی آروم تر میشم چون مهرناز پیشمه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:55 توسط شیما| |

باورش کمی سخته که شیما 2 روز پشت سر هم توی خونه باشه

اون هم به طور کامل مدت ها بود این اتفاق نافتاده بود

خیلی دل و دماغ بیرون رفتن رو ندارم

شیما هفته پیش کجا  این شیما کجا 

دلم یه تنوع میخواد یه مسافرت یا نمیدونم یه چیزی که فکرم رو یه کم

آزاد کنه

این 2 روز یا همش توی تختم بودم یا پای نت

امروز صدای مامان در امد میگفت این همه یه جا موندی و فکر میکنی

مریض میشی

نمیدونم چقدر طول میکشه از این وضع دربیام

دیشب تمام sms های تو گوشیم رو پاک کردم

برای دونه دونه sms ها گریه کردم یکی یکی شون

رو دوباره و 3 باره خوندم و زار زدم و با دستان لرزون

پاک کردم شاید این طوری بهتر باشه

نمیدونم با این اوضاع امتحان های میان ترم رو چکار کنم

دلم آرامش میخواد . دلم یه فکر آزاد میخواد

دلم یه خوشحالی طولانی میخواد

دلم میخوا این سر درد های طولانی تموم بشه

دلم میخواد بشم همون شیمای قبلی

دوست دارم بخندم

آرزوهام فکر نکنم خیلی بزرگ باشه

پس چرا نمیشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوبه حداقل وبلاگم هست

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:0 توسط شیما| |

آه این روزها شدم مثل یه خرس که رفته به خواب زمستونی شاید

هم که آدمی که ضریب هوشیش آمده روی 6 و رفته توی کما

یا یه آدمی که نمیدونه داره زندگی میکنه یا نه 

اتفاق های عجیبی دور برم افتاده نمیدونم باور کنم یا نه

نمیدونم از کما بیرون میام یا نه یا این خواب زمستونی لعنتی تموم میشه

یا نه 

برای عوض شدن روحیه نمیدونم باید چکار کنم

شاید گذر زمان همه چیز رو حل کنه

دیروز ظهر با یکی از دوستام صحبت کردم کمی آرامش بخش بود

ولی  خوب  غم اوتقد بزرگه که به این راحتی نمیشه کاریش کرد

دوستام همه نظر مثبت دارن به این موضوع همه میگن به خوبی خوشی تمام میشه

ولی خود با شناختی که دارم باورش برام سخته که بخواد این موضوع حل بشi

این روزها که باید دورم کمی شلوغ تر از قبل باشه ولی نیست

تصمیم نداشتم به این زودی ها برم آرایشگاه آخه عزادار روح عزیزم بودم

و عزادار احساس و غرورم بودم

ولی خوب عروسی دختر عمو بود و من مجبور بودم

ابرو ها افتضاح باریک شده اصلا دوست نداشتم این جوری باشه

ولی خوب بقیه میگن بهت میاد

چند وقت پیش یه کمر بند خوشگل خریدم خیلی دوسش دارم

پنجشنبه رفتم عروسی مزگان عروسی خوش نگذشت ولی خودش خیلی

خوشگل شده بود

پ.ن1 ترانه جون نمیتونم برات کامنت بذارم

پ.ن 2 بنجشنبه عقد زهره ست همون دختری که سال گذشته

باهاش آشنا شدم ه چند اون موقع به عنوان دوست بهش نگاه

نمیکردم ولی خوب الان یه دوسته امیدوارم خوشبخت بشه

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:13 توسط شیما| |

این من م شیما 

هر چی دارم میرم جلو تر داره سخت تر میشه یا من سخت میبینمش

یا نمیدونم ..........سخت خیلی سخت

سخت تر از سخت هم هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بد تر از بد هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاش میشد آینده رو پیشبینی کنی که اگه قراره اتفاق بدی بافته

جلوش رو بگیریم یا اصلا این راه رو نریم 

ولی تقدیر سرنوشت یا نمیدونم بعضی ها میگن اسمش پیشونی

میگن پیشونی ما رو کجا میشونی

یه دفعه میبینی یکی از عالم غیب

ظاهر میشه و تمام خوشی هات رو میگیره تمام خوشبختیت رو

تمام دار و ندارت رو

دوباره از اول بی چیز تر از قبل + چشمی خون

فقط گریه و گریه و گریه

ولی زندگی یعنی همین فقط سختی و سختی

تازه اگه یه خورده خوش باشی بعدا از دماغ در میارنش

همچین تلافیش رو سرت در میاره که حد و اندازه نداره

آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه 

مشکلی هست ............. بعدا به ت میگم............

فقط کاش دیر نشده باشه ..........ولی هر وقت بگی دیره

پ.ن.1 امشب حنابندون مزگان همبازی دوران بچگی یادش بخیر

من نرفتم ولی بابا رفت فردا شب هم عروسیشه انشالله خوشبخت بشه

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:59 توسط شیما| |

ساعت 5.30 صبح صدای گوشیم میاد ویز ویز (روی ویبرست)

نوشته شیما کدوم آرایشگاه میری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهش میگم برا هر کاری یه جا میرم

ابرو : لی لی "آرشینوس " تهران"

کوتاهی مو : باران

برای میکاپ هم " سبز پوش لی لی و چهرپردازان و حورپری

بعد بهش میگم برا چی پرسیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جواب میده میگ چرا آرایشگاه لیلا نمیری

همچین کش امدم  که نگو

آخه بچه خوب تو خوابت نمیاد بگو خوابم نمیاد بیا

اس بازی نه اینکه بعدش هر چی اس ام اس بدم جواب ندی

من و بد خواب کردی خودت گرفتی خوابیدی

من الان خوابم میاد ولی خوابم نمیبره

مامانم تعجب کرده این موقع صبح بیدارم

راستی چرا تو هیچ اخباری راجب به زلزله های بندر و

خرابی هاش و ترس مردم بندرعباس که یه شب 90%مردم

بیرون از خونه هاشون بودن چیزی نگفت

چرا اون شب آتش نشانی نیرو انتطامی آماده باش

کامل بودن .چرا هیچ کس از ترس مردم حرفی نزد

چرااااااااااااااااااااااااااا؟

حتی دیوار سیتی سنتر هم خراب شده در پشتیش

رو بستن 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 7:8 توسط شیما| |

سلام نمیدونم اسمش رو باید چی گذاشت

دیشب ساعت های 10.30 11 شب بود که فواد زنگ زد

خونه و گفت امشب از خونه برین بیرون خونه نباشین

مامان داشت فیلم شبکه 1 رو نگاه میکرد که زیر نویس کردن

زلزله قابل پیشبینی نیست ولی احتیاط کنید ما تا این رو دیدیم

گفتیم میریم توی شهر یه دوری میزنیم و میایم وای باورتون نمیشه

پارک ها که هیچکدوم جا نداشتن حتی کنار خیابون ها هم چادر زده بودن

ما هم برگشتیم چادر و یه سری لوازم دیگه رو برداشتیم و رفتیم دنبال

فواد و نرگس بعد از کلی دنبال جا گشتن رفتیم پارک کنار نیرو هوایی

چادر زدیم و از ساعت 2 به بعد همه منتظر زلزله بودن من از بس خسته بودم

یه کوچولو خوابیدم هنوز 20 دقیقه نشده بود که پریدم از خواب داشتم خواب زلزله

رو میدیدم تا 5 توی پارک بودیم ولی خوب هوا هم شرجی زیادی داشت هم

با اینکه پتو  داشتیم ولی داشتیم یخ میزدیم برگشتیم خونه

این دفعه شایعه زلزله بود

ولی من اصلا دوست ندارم زیر آوار بمونم و اینجوری بمیرم

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:34 توسط شیما| |


Design By : Night Skin